شنبه 9دی 91
سلام. مامانی. امروز می خواهم از تعطیلات آخر هفته برات بگم. پنج شنبه با بابایی رفتیم خرید تا برای مامانی لباس بخریم. تو فروشگاه همش شیطنت کردی از آقای فروشنده یه شکلات گرفتی وکل هیکلت شد شکلات. بعد هم وقتی مامانی داشت لباس پرو می کرد به در اتاق پرو مالیدی. به کسی هم اجازه نمی دادی تا وارد شوند.
خلاصه قرار بود شب دایی اینا بیان خونه ما که برنامه عوض شد و ما رفتیم خونه شون. آخه هفته گذشته همش به مریضی شما و بابا گذشت و دایی گفت : برای تنوع هم شده بریم خونشون. ما هم رفتیم وشب خوبی بود. عصر جمعه هم رفتیم خونه باباجون اینا. عمه هات برای ملاقات دایی غلامعلی بابا رفته بودند شاهرود و تمام بچه ها خونه بابا جون با مدیریت مامان جون بودند. نمی دونی چه وضعی بود در حال شیطنت و جیغ و بکش بکش اسباب بازی که تو هم به گروه ملحق شدی. خلاصه این وسط هم شیرین زیونی های تو که همه به ذوق اومده بودند. فرهام هی آب می خواست و تورفتی کنارش گفتی: پسرم! آب می خوای. یا به صبامی گفتی: صباجون ! عینک رو بده. صباجون.
سر شام گشنت شده بود و هی می گفتی مامانی! پلو می خوام. من گشنم. خلاصه عمه هات اومدند وشام خوردیم و رفتیم خونه و به زور خوابوندمت. همش بالا و پایین می رفتی و بالای سرمون رژه میرفتی.
اینم از ماجرای آخر هفته.
عکس ذیل مربوط به صبح مهد که دختر گلی به مامانیش چسبیده بود...
عزیزم! همیشه شاد باشی! 



شنبه 9دی 91
